اماما! كمربندهايمان را محكم بسته ايم
اي كسانيكه از اين قافله عظيم عقب مانديد، سريعتر حركت كنيد كه وقت تنگ است، ذرهاي كهولت و سستي شما را قرن ها با ما فاصله مي اندازد. با ما كه نه، با اسلام. (قسمتي از وصيت نامه شهيد 17 ساله عليرضا)
تشرف به زيارت قبور متبرك شهدا در بهشت زهرا(س) با زبان روزه در آخرين ساعات سال پرحادثه 88 حلاوتي ديگر دارد. نجواي جيك جيك پرندگان در عصر آخرين روز سال، در كنار قبور شهدا و در تلؤلؤ آخرين آفتاب سال 88، فضايي دلنشين براي مرور حوادث امسال و آمادگي براي ادامه حضور در جبهه هاي جنگ در دل ايجاد مي كند. امسال هم گذشت، اما نه مثل سال هاي ديگر! كاملا متفاوت و البته مملو از درس ها و عبرت هاي فراوان. امسال بدون شك يكي از به ياد ماندني ترين سال هاي پس از انقلاب به خصوص براي نسل سومي ها و سرشار از تلخي و شيريني هاي متعدد بود. امسال سال خنجر كشيدن انقلابيون خسته بر چهره مظلوم انقلاب بود، سال شكستن مسجد ضرار، سال نجواي عاشقانه آقا با مولا، سال جفنگ گويي رسانه هاي دشمن و اذناب داخليشان، سال 9 دي و 22 بهمن، سال شهداي مظلوم بسيج، و سال بسيجي هاي لباس شخصي موتور سوار. همانطور كه بسياري از دوستان ديگر هم نوشته اند، اكنون پس از چند ماه جنگ مظلومانه مستقيم مدافعان انقلاب در فضايي جديد، بركات اين فتنه كم كم نمايان مي شود. روي مزار عموي شهيدم نوشته اند:
"از خداوند ممنون و متشكرم كه در زمان زندگي من جنگ و جهادي رخ داد و توفيق شركت در اين نبرد و شهادت در راهش را نصيب ما كرد." كه قسمتي از وصيت نامه شهيد است.
هر وقت به بهشت زهرا مي آمدم با ديدن اين عبارات، حسرت عدم توفيق حضور در جنگي براي خدا دلم را تنگ مي كرد...تا اين كه امسال، پس از مجموعه حوادثي كه از سال ها قبل در عرصه سياسي اجتماعي كشورمان در جريان بود، شاهد تقابل آشكار بين جبهه حق و باطل بوديم. و به لطف خداوند سبحان، مردم در معرض آزموني دشوار قرار گرفتند. روزهاي ناگواري بر انقلابيون متعهد گذشت...به جرئت مي توان گفت واقعا سخت تر از روزهاي جنگ تحميلي. به قول حضرت آقا گاهي شهادت آسان تر از زنده ماندن و مبارزه كردن است. در اين سال "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا" به عينه تجسم يافت. مي شد به واقع جنگ حزب الله و حزب شيطان را ديد. شيطان با تمام قوا براي فريب مردم و يارگيري به ميدان آمده بود. به دوستي خوب، از خصوصيات طرفين حاضر در جنگ مي گفتم. اصلا اين طور نيست كه افراد جبهه حق معصوم باشند و به صورت مطلق انسان هايي درستكار و در مقابل افراد جبهه باطل مطلقا انسان هايي بدكار باشند. همانطور كه آقا در يكي از ديدارهاي بعد از انتخاباتشان با دانشجويان به اين نكته اشاره فرمودند. ممكن است يك فرد در جبهه حق فلان اشتباه شخصي يا رفتاري را داشته باشد و فلان فرد جبهه باطل فلان شاخصه مثبت را. لكن بالاخره در مجموع به واسطه رفتار و گفتار كلي اش يا با اين طرف است يا آن طرف. اين جنگ منحصر به احمدي نژاد و آقا از يك طرف و آمريكا و صهيونيزم و امثال خاتمی و موسوي از طرف ديگر نيست. بلكه امروز اينان نمايندگان اين دو جبهه اند. اين جنگ در امتداد جنگ دايمي حق و باطل و از صدر اسلام و بلكه قبل تر، هابيل و قابيل بوده است و در آينده هم ادامه خواهد داشت. حتي زماني كه به زعم عموي هفده ساله شهيدم جنگي در جريان نيست. گاه در اين ميدان انسان از نزديك ترين كسان مانند همسرش هم متحمل نيش و كنايه مي شود و مجبور مي شود بغض در گلو داشته اش را خفه كند. گاه حتي نمي توان از درد زخم هاي روح و جسم ناله كرد...روزهاي بسياري امسال با خون دل خوردن گذشت، ديدن هتك حرمت عاشورا توسط مشتي وطن فروش از خدا بي خبر، توهين به ساحت حضرت امام (رة)، دادن شعارهايي توسط عده اي روزه خوار كه در روز قدس در مقابل چشم هاي اشكبار ملت باعث خنده هاي شيطاني آمريكا و اسراييل شدند، و فريب همه روزه مردم، گذر روزگار را ناگوار كرده بود. اما فداي آقاي مقتدر و مظلوممان بشوم كه چنان مظلوم است كه كسي نه از هتك حرمت چند ماهه ايشان تا به حال سخن گفته و نه اين اقدامات را محكوم كرده است. اما مردم ثابت كردند خامنه اي خميني ديگر است. چه استوانه هاي بي خاصيت بخواهند، چه نخواهند. امسال قدر آقا را دانستيم؛ قدر شهدا را هم. پنج شنبه بهشت زهرا خيلي شلوغ بود. حتي امروز هم با اينكه خيلي ها به مسافرت نوروزي رفته اند، اما هستند عاشقاني كه آمده اند تا اخرين لحظات سالشان را با شهدا تقسيم كنند و سهم آن را هم از پيروزي هاي بزرگ جبهه حق در سال 88 و نيز دلاوري هايشان را با آنان قسمت كنند. به قول حسين قدياني دشمن از اسم شهدا هم مي ترسد...دلم گرفته. دسته اي پرنده متحد الشكل و با نظمي خاص در حال پرواز به سمت جنوبند؛ شايد مسافر فكه و فاو و شلمچه هستند. مي خواهم بگويم سلام مرا هم به شهدا برسانيد، اما سريع رفتند! احتمالا صدايم بهشان نرسيد...اوايل سال 76، كلاس پنجم دبستان كه بودم به كلاس زبان مي رفتم. آن زمان خواب ديدم يك روز رفته بودم كلاس و منتظر بازگشايي در موسسه براي رفتن به سر كلاس بودم. وقتي در باز شد همه هجوم بردند براي ورود. ديدم پلاك عموي شهيدم در مقابل در ورودي افتاده و همه لگدمالش مي كردند. نكته آزار دهنده اين بود كه من نه مثل آنان از روي اين پلاك رد مي شدم، و نه مانع رد شدن ديگران مي شدم و پلاك را از آنجا بر مي داشتم. از همان ايام كه از قضا مصادف بود با آغاز روي كار آمدن جريان هتاك دوم خرداد، اين مسئله چون خوره اي به وجودم افتاد و با خودم عهد كردم تا آنجا كه مي توانم حافظ خون و آرمانهاي شهدا باشم. نمي دانم آيا توانسته ام وظيفه ام را آنطور كه شايسته بوده انجام دهم يا نه، اما پيروزي هاي پيوسته انقلاب و جريان عدالتخواه در سال هاي اخير البته بواسطه خون مقدس شهدا، كمي ذهن آشفته ام را آرام كرده است. اميدوارم با استقامت، و دعاي شهدا همواره در اين راه ثابت قدم باشيم و در جنگ حق و باطل كه احتمالا سال آينده وارد فازهاي جديدي خواهد شد، دين خود را به اسلام ادا كنيم.
