تبليغاتX
پرواز تا بی نهایت - وقتي نظام خون ملت را در 22 بهمن در شيشه مي کند!

پرواز تا بی نهایت

اللهم عجل لولیک الفرج

وقتي نظام خون ملت را در 22 بهمن در شيشه مي کند!

شب قبل از راهپيمايي طبق معمول نتونستم درست بخوابم. ساعت از ۳ گذشته بود که به زور خوابم برد و ساعت ۵:۳۰ هم از خواب پريدم! سريع يه دوش گرفتم و صورتم رو اصلاح کردم به افتخار اين روز بزرگ و شال و کلاه کردم زدم بيرون، البته بعد از خوندن نماز!

اومدم از پله ها بيام پايين ديدم اوه! چه برفي! مجبور شدم برگردم لباسامو عوض کنم تا حداقل کمتر خيس بشم! يه باروني کلاه دار پوشيدم و به همراه بنري که آماده کرده بودم زدم بيرون. بدو بدو تو برف يه ۵۰۰ متري رفتم تا کبابي سر چهارراه توحيد و استقلال. يه حليمي زدم تو رگ با گوشت اضافه! تا برا خوردن سانديس حسابي جون داشته باشم! بعدشم کلي پياده رفتم باز. کسي سوارم نمي کرد اونوقت صبح! خلاصه با يه مکافاتي و به لطف يه راننده خودمو رسوندم تا مترو. براي سلامتي آقاي قاليباف يه کف مرتب....(خداييش قاليباف رو بايد بذارن مسئول برفروبي و متروي کل کشور!!!)

حدود ساعت ۸ رسيدم متروي انقلاب. حسابي برف آبکي ميومد و همه ملت خيس بودن. پسر داييم سر پارک اوستا غرفه داشتن و ازم خواسته بود يه سي دي از اهنگ ها و کليپ هاي سياسي براش ببرم. در حالي که کاملا موش آبکشيده شده بودم محموله!! رو رسوندم بهش و ادامه مسير رو پي گرفتم. ساعت حدود ۸۳۰ بود و خيابون آزادي هنوز باز!! هيچ کس نبود! با اين حال بنده با اعتماد به نفس! و گام هاي بلند مي رفتم به سمت ميدون آزادي! البته بارندگي قطع شده بود ديگه اما جز نيروهاي امنيتي و بقيه برادران سانديس توزيع کن!! هنوز از مردم خبري نبود!! برخلاف سال قبل خيلي راحت رسيدم آزادي و پس از بررسي اوضاع با عبور از گيت خودم رو به مقابل جايگاه سخنراني رسوندم. ساعت حدود ۹ بود و ميدان همچنان پر از خالي!! استيج يکي از دوربين هاي پرس تي وي! دوست هميشگي من! نزديکم بود. با خبرنگارش (که منو ميشناسه!) سلام و عيلک کردم و ازم خواست برم مصاحبه اون بالا! البته گفت الان خيلي خلوته و صبر کنم يه کم شلوغ شه تا بتونن تصوير برن. ساعت که از ۱۰ گذشت ملت کمکم پيداشون شد و معلوم شد سانديس ها هم بهشون ساخته! همه سرحال و قبراق! البته من ديگه سرما بهم غلبه کرده و بود مثل جوجه خيس! مي لرزيدم!!! حدود ساعت ۱۱ با اومدن دکتر که اونجا ميشد محبوبيتش رو ديد حال و هواي برنامه عوض شد.... ما هم اينقدر بالا و پايين پريديم که گرممون شد! قربون دکتر که همه جوره نعمته!!

 

ديدن تيپ هاي مختلفي که سانديس روشون اثر کرده بود و قربون صدقه دکتر مي کردن خيلي فاز مي داد! از جووناي حزب اللهيه دانشگاه امام حسين عليه السلام گرفته تا پير مردا و جوونايي با ريش هاي عجيب و غريب که با ادبيات خاص خودشون!! از دکتر حمايت مي کردن! بعد از صحبت هاي باحال دکتر و به محض تموم شدنش، ما هم پس از کلنجار با برادران نيروي انتظامي محافظ اونجا، رفتيم جلو دوربين پرس تي وي تا مستقيم بريم رو آنتن!!! اون بالا که رفتم اول يه نگاهي به ميدون کردم ديدم اووواه! چه جمعيتِي! گزارشگر ازم پرسيد چي مي خوام بگم، گفتم مي خوام بگم وعده حضرت امام (ره) درباره نابودي صهيونيسم در حال تحققه و اسراييل بايد از صفحه روزگار محو شه! گفت اينو نگو خيلي تنده!! گفتم پس مي گم ما انقلابمون رو صادر کرديم اما بدون توپ و تانک و لشگرکشي و قتل و غارت! بلکه يا ديپلماسي عمومي و به صورت معنوي! گفت اينم تبليغاتيه!! خلاصه بعد از کلي چک و چونه زدن راضي شد به حرفم! البته متاسفانه هوا ابر بود و نشد عينکمو هم بزنم!! اه!

خلاصه چند جمله اي زنده گفتيم و اومدين پايين! گويا خيلي خوب شده بود! خانم خبرنگار کلي تشکر کرد!

موقع رفتن، دکتر سوار بر هلي کوپتر از بالاي جمعيت حاضر تو ميدون رد شد و لحظاتي به ياد موندني رو پديد آورد که مطمئنم تا ابد براي از دست دادنش و فيلم نگرفتن ازش حسرتش به دلم خواهد موند. دکتر کنار پنجره نشسته بود و برا مردم دست تکون مي داد و انبوه جمعيتم همه برا دکتر دست و جيغ و هورا و پرچم و ....! هيچ کس نبود که بي حرکت باشه! دکتر دمت گرم...

کاش بعضي ديگه حضراتم اونجا بودن....

تو مسير برگشت دژخيمان خون آشام رژيم در يک حرکت خبيثانه تو نمايندگي ايران خودرو بساط خون گيري راه انداخته بودن و منم از اونجا که سانديس گيرم نيومده بود! ديدم بهترين فرصت براي خوردن سانديسه و رفتم تو. پس از معاينه خونمان را! در شيشه کردند تا درسي باشد براي ديگران! منم خدا خدا مي کردم زودتر تموم شه سانديس رو بدن بياد!!!!

خلاصه بعد از خون دادن سانديسم نوش جان کرديم تا آرزو به دل نمونده باشيم! آخرشم پس از کلي پياده روي مجددا تا انقلاب! و بعدشم کلي ديگه از مترو تا خونه! در حاليکه بيشتر به يه جنازه شبيه بودم رسيدم خونه!

و اين شد که ۲۲ بهمن ۸۹ شد طولاني ترين و کامل ترين راهپيمايي ۲۲ بهمن عمرم...

شب تو تلويزيون ديدم که اوووووووووووووووووه چه جمعيتي!!

و بازم رو سياهي برا زغال موند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 20:6  توسط خلبان سیاسی  |